آستانه متبرکه سبزقبا دزفول ؛ چهارمین حرم معنوی کشور
آستانه متبرکه سبزقبا دزفول ؛ چهارمین حرم معنوی کشور

مرتبه
تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395

 السلام علیک یا محمدبن موسی الکاظم ، یا اخ الرضا(ع) ، ایها العبدالصالح یاسبزقبا و رحمته الله وبرکاته .

  توضیحات  محقق ارزشمند جناب مقدم نیا
در سال شصت وهفت به سفارش سرور گرامی و برادر بزرگوارم جناب حاج آقا سخاوت که بعدها مسئول اداره اوقاف شهر دزفول و بعدها ریاست اوقاف استان خوزستان را بدست گرفتند مشغول تدوین زندگینامه سیدمحمد موسی الکاظم ع "سبزقبا" شدم.در آن دوران جهت بعضی مستندات خدمت حضرات اهل علم و مطلعین به تاریخ اسلام و منطقه دزفول مشرف شدم ، از جمله افرادی که به خدمتشان رفتم حضرت ایت الله حاج شیخ محمد کاظم بیگدلی نجفی رحمه اله علیه بود. (نامبرده از مجتهدین واساتید والا مقام حوزه های علوم دینی بودند که تا دوران کهولت سن هیچ وقت تدریس فقه و اصول را کنار نگذاشتند) روزهای جمعه ، وقت صبح به رسم دیرین جهت عرض ارادت و  سلام به منزل و بعضی مواقع در مسجد باغونون ( واقع در کوچه شهربانی قدیم ) به دست بوسی ایشان می رفتم. به عادت قدیم احوال پدر بزرگم را از من میگرفت.حضرت آیت الله بیگدلی از من سوال کردند به چه کار جدید مشغول هستید؟عرض کردم در حال تهیه مستندات (آقا سبزقبا) هستم.ایشان فرمودند :در اوان جوانی همراه پدرم ( حضرت آیت الله حاج شیخ محمد مهدی بیگدلی نجفی - از مجتهدین وقت منطقه خوزستان)سفری به آستان مقدس رضوی(علی بن نوسی الرضا ع ) داشتم، که در آن زمان بجهت مشقات مسیر کاری بسیار  سخت و طاقت فرسا بود.در مدتی که در مشهد اقامت داشتیم؛ روزی پدرم بمن گفت به کتابخانه آستانه برو ودر خصوص حضرت سبزقبا ع تحقیق و پژوهش بعمل بیاور.مدتی در کتب تاریخ تفخص کردم و کتابی بنام ( بحر الانساب ) یافتم که در آن اشاره بوجود حضرت سید محمد بن موسی الکاظم - سبزقبا ع ،  کرده بود.حاضرین در آن نشست:جناب آقای سخاوت مسئول اوقاف
مرحوم حبیب اله نظیری (از محققین منطقه دزفول)مرحوم حجه الاسلام والمسلمین سید(احتمالا مصطفی) علوی دو تن از فرزندان خود آقا وتنی چند از اهل مسجد ومحل بودند .
با سپاس
متن:آقای میر عبد الامیر مقدم نیا دزفولی زند

دزفول



طبقه بندی: زندگی نامه آقا سبزقبا،  تصاویر حرم سبزقبا، 
برچسب ها: دزفول، خوزستان، ایران، سبزقبا، حرم سبزقبا، آستانه سبزقبا، چهارمین حرم معنوی کشور،
ارسال توسط نجمه نوری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 3 شهریور 1394
خواهی که در آغوش کشی قبر رضا (ع) را ،
با چشم بصیرت نگری نور خدا را ،
گر رفتن مشهد نشود حال میسر،
دزفول زیارت بنما سبزقبا را
شهر من و ساحت تو یا سبزقبا،
دزفول و حمایت تو یا سبزقبا،
فردا که شفیع معتبر میخواهیم،
ماییم و شفاعت تو یا سبزقبا
عکس: رامین کرم زاده

sfc



طبقه بندی: شعر سبز قبا، 
برچسب ها: دزفول، ایران، سبزقبا، خوزستان، نگین سبز دزفول، چهارمین حرم معنوی، آستانه سبزقبا،
ارسال توسط نجمه نوری
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 27 بهمن 1393

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیهم السلام  السلام علیک یا محمدبن موسی الکاظم -سبزقبا (ع)
کرامات حضرت سبزقبا (ع)
 یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم
حاج سید مصطفی موسوی فرد پدرشهید واز خیرین و مؤمنین خوشنام  نقل میکنند که:از سال 1348 دردی در سمت چپ سینه ام احساس کردم و طولی نکشید که این درد  به دست و کمر و شانه ام سرایت کرد وسالها درگیر این درد شدم ؛ ابتدا به همه پزشکان محلی و در دسترس مراجعه  میکردم و با توجه به وضعیت خوب مالی که داشتم کم کم پزشکان معروف استان و تهران را هم امتحان نمودم ؛ گاهی برای مدت خیلی کمی و بطور موقت از شدت درد کاسته میشد ولی پس از اندکی دوباره درد های شدید و غیر قابل  تحمل خودنمایی میکرد .از سالها درمان بی نتیجه و مراجعه به پزشکان ایرانی خسته و ناامید شدم .بالاخره سال 1358 با اصرار فامیل و نزدیکان ؛ تصمیم گرفتم برای درمان و مداوا عازم کشور اتریش شوم.بعد از مراجعه به یک  مرکز مجهز پزشکی در اتریش ؛  بوسیله پزشکان مجرب و متبحر آنجا تحت درمان قرار گرفته و هزینه های  زیادی نیز متحمل شدم .ولی متاسفانه بدون نتیجه بود و مأیوسانه به ایران  برگشتم .وقتی همه پزشکان و مراکز درمانی محلی ؛ ملی و بین المللی را بدون اخذ نتیجه پشت سرگذاشته و از علم پزشکی ناامید شدم  ؛ به هنگام مراجعت و پای هواپیما یک لحظه به یاد اقا سبزقبا ع افتادم و در همانجا متضرعانه شروع به دعا و درخواست شفا از ایشان نمودم و بلافاصله در حق حضرت سبزقبا ع نذری عهد کردم و بعد از آن سوار هواپیما شدم.نمیدانم کی؟ و  چه وقت؟ این دردها ساکت شد .بعد از سه روز یادم آمد که دیگر عارضه ام برطرف شده .خانواده وآشنایان نزدیکم که متوجه سلامت و آسایشم بودندو با قیافه حق به جانب می گفتند : چقدر خواهش و التماس کردیم که به خارج از کشور برای درمان بروی !! حالا متوجه شدی که چه اشتباهی کرده ای؟ و من در جواب خانواده و دوستان که میگفتند دیدی پزشکان خارجی بهتر از ایرانی هستند،. با خونسردی جواب دادم که من در ایران شفا پیدا کرده ام .اشتباه اصلی من این بوده که مطب  دکترواقعی  را فراموش کرده بودم وسپس جریان خواهشم از حضرت محمدبن موسی الکاظم ع -  سبزقبا و کرامت این بزرگواردر شفای سریعم  را برایشان تعریف کردم.  از آن زمان تا کنون هروقت برایم مشکلی پیش آمده به حضرت سبزقبا ع  مراجعه کرده ام و بدون درنگ حل مشکل شده و من خود را از خادمین آستانش می دانم و عهد کردم در همه حال هرگونه خدمتی از دستم برآید، برای آستان ملکوتی این امامزاده عظیم الشان انجام دهم.

سوزقبا دزفیل




طبقه بندی: تصاویر حرم سبزقبا،  کرامات حضرت سبزقبا، 
برچسب ها: سبزقبا، دزفول، خوزستان، ایران، حرم مطهر سبزقبا، آستانه سبزقبا، دزفول حرم سبزقبا،
ارسال توسط نجمه نوری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 21 بهمن 1393


 کرامات حضرت سبزقبا علیه السلام
السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا ع
السلام علیک یا محمدبن موسی الکاظم ع - یا سبزقبا ع
شفای چشمان عظیم سراج
از نوجوانی مرید خاندان اهل بیت و در محافل دینی و مذهبی فعال بودم.سال1348 تازه دیپلمم را گرفته و آماده رفتن به خدمت سربازی بودم .آنشب  به اتفاق سایر برو بچه های انجمن جوانان؛ مشغول تزیین محوطه حرم حضرت سبزقبا ع  برای برگزاری جشن میلاد حضرت امیرالمؤمنین ع بودیم ؛امیر برادرم با دستپاچگی و وحشت به سراغم آمد و از من خواست تا هرچه زودتر به منزل بروم ! هرچه اصرار کردم که علتش را بگوید ، نمی توانست توضیح بدهد و دائما میگفت عجله کن خودت ببین !!با وحشت و دلهره به منزل رفتم ؛ عظیم برادر سیزده ساله ام دریک حرکت ورزشی آرتیستی دستهایش را به زمین زده و پاهایش را رو به آسمان نگه داشته و در نتیجه سیاهی هردو چشمانش بکلی پیچ خورده و قرنیه های او به پشت بینی اش رفته بود  و ما به جز سفیدی چیزی از چشمانش نمی دیدیم و اوهبچ جایی را نمی دید.ساعت حدود ده شب بود و علی رغم آنکه موقع ویزیت نبود به اتفاق برادرم عظیم به سراغ دکتر مؤبد جراح و چشم پزشک شهرمان رفتیم.منزل و مطب دکتر همجوار هم بودند با اصرار ما ؛  دکتربه مطبش آمد و عظیم را معاینه کرد .دکتر پس از معاینه ای دقیق گفت: هیچ کاری نمی توان برای اوانجام داد.از اوخواهش کردیم که ما را به یک مرکز مجهز در داخل یا خارج کشور معرفی کند و آمادگی خودمان را برای فروش تنها دارایی پدری مان یعنی منزل ؛ برای تامین هزینه های درمان  اعلام کردیم.دکتر مؤبد گفت : هیچ جا هیچ کاری نمی تواند بکند شاید بعدها کم کم بهبود یابد .دنیا سرم خراب شده بود از علم پزشکی کاری برنمی آید دعا و توسل تنها روزنه امید است.برادرم عظیم را به خانه برگردانده و برای عرض حاجت و التماس و الحاح به حرم حضرت سبزقبا ع رفتم.به حرم رسیدم ؛ ضریح چوبی وفرش اطراف آن  زیلو  بود .مثل دیوانه ها خودم  رو به در و دیوار و ضریح می کوبیدم و شفای فوری برادرم را التماس می کردم .خدا را به شأن و جایگاه حضرت سبزقبا ع نزد خود قسم دادم و این بزرگوار را واسطه قرار دادم . بر خواسته خود دیوانه وار اصرار میکردم و حتی با عرض پوزش ؛  آقا محمدبن موسی بن جعفر ع را به بی اعتقادی و قطع رابطه تهدید مینمودم . آنقدر گریه و التماس کردم که بی رمق کنار ضریح افتادم .در همین حال امیر برادرم که بعدها در دفاع مقدس به شهادت رسید ؛ دوباره به سراغم آمد واز من خواست تا هرچه زودتر خودم را به منزل برسانم.هرچه التماس کردم که بگوید چه شده ؟می گفت  باید بیایی و خودت از نزدیک  ببینی !!تا رسیدن به منزل هزار فکرو خیال به سرم می زد . با خود میگفتم لابد برادرم  خونریزی مغزی  کرده و مرده است !!تابستان بود و هواگرم ؛ برای برادرم عظیم روی پشت بام رختخواب انداخته و مادرم با یک بادبزن مشغول باد زدن بالای سرش بود .عظیم بشدت عرق کرده بطوریکه آثار عرق راروی بالشش می شد دید .از زنده بودن عظیم که مطمئن شدم ؛ از مادرم پرسیدم : مادر تو را خدا چه شده ؟مادرم که از اضطراب و ترس میلرزید گفت : خدا را شکر ، عظیم شفا پیدا کرده !!باورم نمی شد ؛ از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم .عظیم را صدا کردم : عظیم  ؛ عظیم   به من نگاه کن  .منو میبینی ؟انگشتانم را جلوش آوردم . اینا چند تاست ؟چشمانش به حال عادی برگشته بود وجواب های او در پاسخ به همه امتحاناتم صحیح بود .از او پرسیدم چه شد ه است ؟در پاسخ گفت : همین جا دراز کش خوابیده بودم که اسب سواری نورانی و خوش سیما  باعجله بطرفم آمد . سرعت و جهتش طوری بود که ترسیدم زیر دست و پای اسب او له شوم قصد فرار داشتم ؛ سوار بادستش اشاره کرد که ؛ نترس . وقتی به من رسید با دستانش چشمانم را نوازش کرد . گویی رعد و برقی در وجودم احساس کردم و بدنم بشدت عرق نمود .چشمانم به حالت عادی برگشت ؛ برخاسته به دنبالش دویدم تا نام و نشانش را بپرسم ؛ آن بزرگوار به من دستور داد تا به رختخوابم برگردم .از مادرم که مضطرب بود پرسیدم : شما چه دیدی؟مادرم گفت : من چیزی ندیدم ولی  رایحه عطر بسیار خوشبویی به مشامم رسید و دیدم که عظیم بلند شد و به سمتی دوید ؛ که اگر جلو او را نمی گرفتم از پشت بام  سقوط میکرد.همان وقت بی هنگام ؛ به سراغ دکتر مؤبد تنها چشم پزشک شهرمان رفتیم و چون رفت و آمد خانوادگی با ایشان داشتیم ؛ درب منزل ایشون رفته و با اصرار و التماس  برادرم را به دکتر نشان دادیم . دکتر با تعجب گفت مگر این همان پسری نیست که دو سه ساعت پیشتر آوردید مطب ؟وقتی جواب مثبت ما را شنید گفت : باور نمیکنم ؛ این فقط یه معجزه است !!من بی تاب و شرمنده خودم را به حرم حضرت سبزقبا ع رساندم و شکر خدا را بجای آورده و از بی ادبی خود پوزش خواستم . و خدا را بر این نعمت بی بدیل شکرکردم.
راوی کرامت : حاج غلامرضا سراج ذاکر و مداح اهل بیت علیهم السلام

سوزقبا
.


طبقه بندی: کرامات حضرت سبزقبا،  تصاویر حرم سبزقبا، 
برچسب ها: سبزقبا، دزفول، ایران، خوزستان، آستانه سبزقبا، سبزقبا دزفول، آستانه متبرکه سبزقبا،
ارسال توسط نجمه نوری
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیهم السلام  السلام علیک یا محمدبن موسی الکاظم -سبزقبا (ع)
کرامات حضرت سبزقبا (ع)
 متوسل شدن به آقاسبزقبا ع
         درسرزمین وحی

داستان زیر را برادر جانباز جناب حاج حسین گلستانباغ به مناسبت دهه کرامت و بزرگداشت حضرت سبزقبا ع  با قلم خودشان تحریر و ارسال نمودند  .           
خردادسال72بودکه به همراه کاروان جانبازان سراسرکشوربه حج تمتع مشرف شدیم .روحانی کاروان ماحضرت حاج آقاراشد یزدی نماینده رهبری بودند.ایشان بخاطرتک تک کاروان که همگی جانباز بودندخیلی دغدغه داشت و مرتبأتذکرمیدادندکه مواظب باشید ازکاروان جدا نشده وگم نشوید. بعدازانجام مراسم درصحرای عرفات به طرف صحرای مشعر الحرام حرکت کردیم حاج آقاراشد یزدی بعداز سخنرانی بازتأكیدکرد ازهم جدانشویم.جمعیت بسیار زیاد وکاروانهای سراسرایران ودیگر کشورهادرتاریکی صحرای مشعر هرکس درگوشه ای مشغول چیدن سنگ بود.شب گذشته نخوابیده بودیم وآن شب نیزکمتراز دوساعت خوابیدیم همه خسته وازلحاظ جسمانی هرکدام مشکلات خاص خودراداشت اکثر کاروان یاباعصابودندیاباویلچر- صبح زودهمزمان باطلوع آفتاب به طرف صحرای منی حرکت کردیم. لباس احرام برتن وهمراه داشتن قمقمه وحمایل پرازسنگ وآنهم با عصاحرکت کردن واقعأمشکل بود. بااین وضع بیش از دوساعت راه رفتیم برخی بدلیل ناتوانی به هر وسیله تقلیه ای که درمسیربود آویزان یاسوارمیشدند من هم قسمتی از راه رابه ناچارسوار اتوبوس روبازشدم وبه همین لحاظ بعضی ازجانبازان ازکاروان جداو همدیگرراگم کردیم. درمیان آن جمعیت میلیونی ایرانی ، خارجی سیاه سفید-کوتاه بلند-زن مرد- یک لحظه خودم راتنهادیدم درحالت گیجی ونگرانی وخستگی بیش از حدحتی یک کاروان ایرانی نمیدیدمکه راه راازآنهابپرسم درهمان حال دلم گرفت وسردرگم وحیران و نگران ازاینکه نکندبه کاروان نرسم وبرای بقیه اعمال بامشکل مواجه بشوم. توان ایستادن نداشتم درگوشه ای نشستم واز یک شرطی که همان نزدیکی در انبوه جمعیت بودسمت وسوی خانه خدا راسؤال کردم ، بااشاره نشانم داد- روبه خانه خداایستادم درحالیکه اشک درچشمانم حلقه زده بود،گفتم خدایاروزعیددرپیش است وتمام مسلمین شاد و  خوشحالند  مراازنگرانی رهافرما وراه کاروان رانشانم بده درهمان حال ازمیان تمام مقدسات ازپیامبر و ائمه بقیع علیهم السلام گرفته تا  صاحب عرفات وفاطمه زهرا(س)  وحتی خودخانه خدا که در نزدیکی آن بودم ناگاه کلمه آقا سبزقباع برزبانم جاری شدوگفتم خدایا برای تونذرمیکنم 100 تومان نذر آقاسبزقباع که هرچه زودتر راه راپیداکنم.زمان داشت بسرعت سپری میشدوبه وقت رمی جمرات نزدیک میشدیم ،جمعیت متراکم میشد، دلهره ام بیشترشد مرتب زیرزبانم به آرامی میگفتم یاسبزقبا-یاسبزقبا....هرگروه و کاروانی بیرقی پرچمی یاعلامتی همراه داشت ،همه رانگاه کردم تاشایدنشانی ازکاروان بیابمچنددقیقه بیشترطول نکشیدکه یک نفرنزدیکم شدوگفت شماجانبازید؟گفتم بله- گفت گم شده ای؟ بازگفتم بله وبسیارخوشحال شدم که یک ایرانی پیداکردم گفتم شما ازکدام کاروانید،گفت من راهنمای حجاج هستم گفتم پس ازکجا دانستی که من گم شده ام؟با انگشت به دوراشاره کردوگفت: آن آقا که بیرق سبزدردست دارد گفت شما گم شده ای..(بیش از صدمتر دورشده بودودرست قابل تشخیص نبودوکم کم دربین انبوه جمعیت محو شد )گفتم آن آقااز کدام کاروان بود گفت متوجه نشدم.!.. اشک شوق درچشمانم حلقه زد ودرهرحال خوشحال از اینکه دعایم مستجاب شد.به همراه این راهنمای عزیز بیش ازنیم ساعت پیاده روی کردم تابه جمع کاروان جانبازان رسیدم.
بعدازمراسم حج ، به دزفول که رسیدم اول کاری که کردم به زیارت آقاسبزقبا(ع)رفتم ونذرم را که تنها100تومان بود ادا کردم .

sabzzzzz




طبقه بندی: کرامات حضرت سبزقبا، 
برچسب ها: دزفول، سبزقبا، خوزستان، ایران، آستانه سبزقبا، چهارمین حرم معنوی، نگین سبز شهر دزفول،
ارسال توسط نجمه نوری
ای حرمت خاستگه عاشقان.
کاش که خلوتگه ما میشدی.
گنبدسبزت به فلک  اعتبار 
داده و آرامش دلها شدی.
سبزقبایی و ضریحت شفا. 
مرهم درد بی پناهان شدی. 
شاه خراسان به ثنایت بگفت.
هرکه زیارت کندت "زارنی " .
اشاره به روایتی از امام رضا در مورد برادرش سبزقبا(ع) :" من زار آخی محمد بالسوس فکانما زارنی"
هدیه ای ناقابل در وصف آقا سبزقبا

ghonbad



طبقه بندی: شعر سبز قبا، 
برچسب ها: دزفول، حرم سبزقبا، چهارمین حرم معنوی کشور، آستانه سبزقبا، سبزقبا، خوزستان، ایران،
ارسال توسط نجمه نوری
مرتبه
تاریخ : شنبه 29 آذر 1393
غزل امروز در مدح حضرت سبزقبا
آمدم سر نهم به پای شما
من که هستم بجز گدای شما ؟
دلخوشم با همین که می بینم
در دلم مانده رد پای شما
ای همه سبزی و طراوت و شوق
سبزم امروز از قبای شما
بوسه باید نوشت بر روی
دستهای گره گشای شما
زخمهای دلم فراوان است
ای خوشا مرهم و شفای شما
ای خوشا خادمان آن حضرت
ای خوشا جذبه و صفای شما
مانده بودم میان آتش و خون
تا که جان را دهم برای شما
شهر سرخ پر از شقایق ما
سبزه زار است از قبای شما
دل چون آهنم به هر شب و روز
میشود جذب کهربای شما
روز پر درد و رنج دزفول و
گنبد سبز حق نمای شما
همچو سرو است خوش قد و بالا
دسته گلهای آشنای شما
روی من زرد و قامتم رنجور
آمده بر درت گدای شما
هر شب جمعه در کنار حرم
التماس من و دعای شما
وقت دلتنگیم برای دعا
می کند مرغ دل هوای شما
بخت من سبز و روزگارم سبز
سبزم از سبزی قبای شما
من نفس می کشم برای شما
ریه هایم پر از هوای شما
شعر گفتیم ما به عشق شما
شعر خواندیم با صدای شما
بر سر شهر سایه افکنده
سبزی روشن قبای شما
زخم خوردیم داغ هم دیدیم
مرهم زخم ما دوای شما
داده ما را عنایت بی حد
با دعای شما خدای شما
کاش می شد که عاقبت روزی
شامل ما شود شفای شما
ای ولی نعمت خراسانی
شده واجب به ما ولای شما

nama



طبقه بندی: تصاویر حرم سبزقبا، 
برچسب ها: خوزستان، آستانه سبزقبا، دزفول، ایران، نگین سبز دزفول، چهارمین حرم معنوی کشور، سبزقبا دزفول،
ارسال توسط نجمه نوری
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin