آستانه متبرکه سبزقبا دزفول ؛ چهارمین حرم معنوی کشور
آستانه متبرکه سبزقبا دزفول ؛ چهارمین حرم معنوی کشور

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 21 بهمن 1393


 کرامات حضرت سبزقبا علیه السلام
السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا ع
السلام علیک یا محمدبن موسی الکاظم ع - یا سبزقبا ع
شفای چشمان عظیم سراج
از نوجوانی مرید خاندان اهل بیت و در محافل دینی و مذهبی فعال بودم.سال1348 تازه دیپلمم را گرفته و آماده رفتن به خدمت سربازی بودم .آنشب  به اتفاق سایر برو بچه های انجمن جوانان؛ مشغول تزیین محوطه حرم حضرت سبزقبا ع  برای برگزاری جشن میلاد حضرت امیرالمؤمنین ع بودیم ؛امیر برادرم با دستپاچگی و وحشت به سراغم آمد و از من خواست تا هرچه زودتر به منزل بروم ! هرچه اصرار کردم که علتش را بگوید ، نمی توانست توضیح بدهد و دائما میگفت عجله کن خودت ببین !!با وحشت و دلهره به منزل رفتم ؛ عظیم برادر سیزده ساله ام دریک حرکت ورزشی آرتیستی دستهایش را به زمین زده و پاهایش را رو به آسمان نگه داشته و در نتیجه سیاهی هردو چشمانش بکلی پیچ خورده و قرنیه های او به پشت بینی اش رفته بود  و ما به جز سفیدی چیزی از چشمانش نمی دیدیم و اوهبچ جایی را نمی دید.ساعت حدود ده شب بود و علی رغم آنکه موقع ویزیت نبود به اتفاق برادرم عظیم به سراغ دکتر مؤبد جراح و چشم پزشک شهرمان رفتیم.منزل و مطب دکتر همجوار هم بودند با اصرار ما ؛  دکتربه مطبش آمد و عظیم را معاینه کرد .دکتر پس از معاینه ای دقیق گفت: هیچ کاری نمی توان برای اوانجام داد.از اوخواهش کردیم که ما را به یک مرکز مجهز در داخل یا خارج کشور معرفی کند و آمادگی خودمان را برای فروش تنها دارایی پدری مان یعنی منزل ؛ برای تامین هزینه های درمان  اعلام کردیم.دکتر مؤبد گفت : هیچ جا هیچ کاری نمی تواند بکند شاید بعدها کم کم بهبود یابد .دنیا سرم خراب شده بود از علم پزشکی کاری برنمی آید دعا و توسل تنها روزنه امید است.برادرم عظیم را به خانه برگردانده و برای عرض حاجت و التماس و الحاح به حرم حضرت سبزقبا ع رفتم.به حرم رسیدم ؛ ضریح چوبی وفرش اطراف آن  زیلو  بود .مثل دیوانه ها خودم  رو به در و دیوار و ضریح می کوبیدم و شفای فوری برادرم را التماس می کردم .خدا را به شأن و جایگاه حضرت سبزقبا ع نزد خود قسم دادم و این بزرگوار را واسطه قرار دادم . بر خواسته خود دیوانه وار اصرار میکردم و حتی با عرض پوزش ؛  آقا محمدبن موسی بن جعفر ع را به بی اعتقادی و قطع رابطه تهدید مینمودم . آنقدر گریه و التماس کردم که بی رمق کنار ضریح افتادم .در همین حال امیر برادرم که بعدها در دفاع مقدس به شهادت رسید ؛ دوباره به سراغم آمد واز من خواست تا هرچه زودتر خودم را به منزل برسانم.هرچه التماس کردم که بگوید چه شده ؟می گفت  باید بیایی و خودت از نزدیک  ببینی !!تا رسیدن به منزل هزار فکرو خیال به سرم می زد . با خود میگفتم لابد برادرم  خونریزی مغزی  کرده و مرده است !!تابستان بود و هواگرم ؛ برای برادرم عظیم روی پشت بام رختخواب انداخته و مادرم با یک بادبزن مشغول باد زدن بالای سرش بود .عظیم بشدت عرق کرده بطوریکه آثار عرق راروی بالشش می شد دید .از زنده بودن عظیم که مطمئن شدم ؛ از مادرم پرسیدم : مادر تو را خدا چه شده ؟مادرم که از اضطراب و ترس میلرزید گفت : خدا را شکر ، عظیم شفا پیدا کرده !!باورم نمی شد ؛ از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم .عظیم را صدا کردم : عظیم  ؛ عظیم   به من نگاه کن  .منو میبینی ؟انگشتانم را جلوش آوردم . اینا چند تاست ؟چشمانش به حال عادی برگشته بود وجواب های او در پاسخ به همه امتحاناتم صحیح بود .از او پرسیدم چه شد ه است ؟در پاسخ گفت : همین جا دراز کش خوابیده بودم که اسب سواری نورانی و خوش سیما  باعجله بطرفم آمد . سرعت و جهتش طوری بود که ترسیدم زیر دست و پای اسب او له شوم قصد فرار داشتم ؛ سوار بادستش اشاره کرد که ؛ نترس . وقتی به من رسید با دستانش چشمانم را نوازش کرد . گویی رعد و برقی در وجودم احساس کردم و بدنم بشدت عرق نمود .چشمانم به حالت عادی برگشت ؛ برخاسته به دنبالش دویدم تا نام و نشانش را بپرسم ؛ آن بزرگوار به من دستور داد تا به رختخوابم برگردم .از مادرم که مضطرب بود پرسیدم : شما چه دیدی؟مادرم گفت : من چیزی ندیدم ولی  رایحه عطر بسیار خوشبویی به مشامم رسید و دیدم که عظیم بلند شد و به سمتی دوید ؛ که اگر جلو او را نمی گرفتم از پشت بام  سقوط میکرد.همان وقت بی هنگام ؛ به سراغ دکتر مؤبد تنها چشم پزشک شهرمان رفتیم و چون رفت و آمد خانوادگی با ایشان داشتیم ؛ درب منزل ایشون رفته و با اصرار و التماس  برادرم را به دکتر نشان دادیم . دکتر با تعجب گفت مگر این همان پسری نیست که دو سه ساعت پیشتر آوردید مطب ؟وقتی جواب مثبت ما را شنید گفت : باور نمیکنم ؛ این فقط یه معجزه است !!من بی تاب و شرمنده خودم را به حرم حضرت سبزقبا ع رساندم و شکر خدا را بجای آورده و از بی ادبی خود پوزش خواستم . و خدا را بر این نعمت بی بدیل شکرکردم.
راوی کرامت : حاج غلامرضا سراج ذاکر و مداح اهل بیت علیهم السلام

سوزقبا
.


طبقه بندی: کرامات حضرت سبزقبا،  تصاویر حرم سبزقبا، 
برچسب ها: سبزقبا، دزفول، ایران، خوزستان، آستانه سبزقبا، سبزقبا دزفول، آستانه متبرکه سبزقبا،
ارسال توسط نجمه نوری
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin