آستانه متبرکه سبزقبا دزفول ؛ چهارمین حرم معنوی کشور
آستانه متبرکه سبزقبا دزفول ؛ چهارمین حرم معنوی کشور

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیهم السلام  السلام علیک یا محمدبن موسی الکاظم -سبزقبا (ع)
کرامات حضرت سبزقبا (ع)
 متوسل شدن به آقاسبزقبا ع
         درسرزمین وحی

داستان زیر را برادر جانباز جناب حاج حسین گلستانباغ به مناسبت دهه کرامت و بزرگداشت حضرت سبزقبا ع  با قلم خودشان تحریر و ارسال نمودند  .           
خردادسال72بودکه به همراه کاروان جانبازان سراسرکشوربه حج تمتع مشرف شدیم .روحانی کاروان ماحضرت حاج آقاراشد یزدی نماینده رهبری بودند.ایشان بخاطرتک تک کاروان که همگی جانباز بودندخیلی دغدغه داشت و مرتبأتذکرمیدادندکه مواظب باشید ازکاروان جدا نشده وگم نشوید. بعدازانجام مراسم درصحرای عرفات به طرف صحرای مشعر الحرام حرکت کردیم حاج آقاراشد یزدی بعداز سخنرانی بازتأكیدکرد ازهم جدانشویم.جمعیت بسیار زیاد وکاروانهای سراسرایران ودیگر کشورهادرتاریکی صحرای مشعر هرکس درگوشه ای مشغول چیدن سنگ بود.شب گذشته نخوابیده بودیم وآن شب نیزکمتراز دوساعت خوابیدیم همه خسته وازلحاظ جسمانی هرکدام مشکلات خاص خودراداشت اکثر کاروان یاباعصابودندیاباویلچر- صبح زودهمزمان باطلوع آفتاب به طرف صحرای منی حرکت کردیم. لباس احرام برتن وهمراه داشتن قمقمه وحمایل پرازسنگ وآنهم با عصاحرکت کردن واقعأمشکل بود. بااین وضع بیش از دوساعت راه رفتیم برخی بدلیل ناتوانی به هر وسیله تقلیه ای که درمسیربود آویزان یاسوارمیشدند من هم قسمتی از راه رابه ناچارسوار اتوبوس روبازشدم وبه همین لحاظ بعضی ازجانبازان ازکاروان جداو همدیگرراگم کردیم. درمیان آن جمعیت میلیونی ایرانی ، خارجی سیاه سفید-کوتاه بلند-زن مرد- یک لحظه خودم راتنهادیدم درحالت گیجی ونگرانی وخستگی بیش از حدحتی یک کاروان ایرانی نمیدیدمکه راه راازآنهابپرسم درهمان حال دلم گرفت وسردرگم وحیران و نگران ازاینکه نکندبه کاروان نرسم وبرای بقیه اعمال بامشکل مواجه بشوم. توان ایستادن نداشتم درگوشه ای نشستم واز یک شرطی که همان نزدیکی در انبوه جمعیت بودسمت وسوی خانه خدا راسؤال کردم ، بااشاره نشانم داد- روبه خانه خداایستادم درحالیکه اشک درچشمانم حلقه زده بود،گفتم خدایاروزعیددرپیش است وتمام مسلمین شاد و  خوشحالند  مراازنگرانی رهافرما وراه کاروان رانشانم بده درهمان حال ازمیان تمام مقدسات ازپیامبر و ائمه بقیع علیهم السلام گرفته تا  صاحب عرفات وفاطمه زهرا(س)  وحتی خودخانه خدا که در نزدیکی آن بودم ناگاه کلمه آقا سبزقباع برزبانم جاری شدوگفتم خدایا برای تونذرمیکنم 100 تومان نذر آقاسبزقباع که هرچه زودتر راه راپیداکنم.زمان داشت بسرعت سپری میشدوبه وقت رمی جمرات نزدیک میشدیم ،جمعیت متراکم میشد، دلهره ام بیشترشد مرتب زیرزبانم به آرامی میگفتم یاسبزقبا-یاسبزقبا....هرگروه و کاروانی بیرقی پرچمی یاعلامتی همراه داشت ،همه رانگاه کردم تاشایدنشانی ازکاروان بیابمچنددقیقه بیشترطول نکشیدکه یک نفرنزدیکم شدوگفت شماجانبازید؟گفتم بله- گفت گم شده ای؟ بازگفتم بله وبسیارخوشحال شدم که یک ایرانی پیداکردم گفتم شما ازکدام کاروانید،گفت من راهنمای حجاج هستم گفتم پس ازکجا دانستی که من گم شده ام؟با انگشت به دوراشاره کردوگفت: آن آقا که بیرق سبزدردست دارد گفت شما گم شده ای..(بیش از صدمتر دورشده بودودرست قابل تشخیص نبودوکم کم دربین انبوه جمعیت محو شد )گفتم آن آقااز کدام کاروان بود گفت متوجه نشدم.!.. اشک شوق درچشمانم حلقه زد ودرهرحال خوشحال از اینکه دعایم مستجاب شد.به همراه این راهنمای عزیز بیش ازنیم ساعت پیاده روی کردم تابه جمع کاروان جانبازان رسیدم.
بعدازمراسم حج ، به دزفول که رسیدم اول کاری که کردم به زیارت آقاسبزقبا(ع)رفتم ونذرم را که تنها100تومان بود ادا کردم .

sabzzzzz




طبقه بندی: کرامات حضرت سبزقبا، 
برچسب ها: دزفول، سبزقبا، خوزستان، ایران، آستانه سبزقبا، چهارمین حرم معنوی، نگین سبز شهر دزفول،
ارسال توسط نجمه نوری
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin